هی وای روزگار
امروز برای اولین بار در عمرم ، به یک آقای خیلی کهن سال کمک کردم تا از این سمت خیابون بره به اون سمت نه اینکه تا حالا کمک نکردم ...پیش نیومده بود
وقتی داشتیم سلانه سلانه میرفتیم بهم گفت اینم عاقبت یک عمر معلمی ..نفهمیدم یعنی چی و چه ربطی داشت ؟! ولی توی این فکر بودم یکروز منم همین میشم ..تازه اگر اینقدر عمر کنم
آروم و سلانه سلانه یکی اگر پیدا بشه دستمو میگیره و کمکم میکنه تا برم ده قدم اونطرف تر به آن دست خیابون....
گریه ام گرفت
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


هی وای روزگار
